تبليغاتX
شرکت هیولاها

شرکت هیولاها

تولد یک هیولا

بادا بادا مبارک بادا     ایشالا مبارک بادا

 

کوچه تنگه.......

 

ببخشید آهنگ تیتراژ رو اشتباهی رفتیم  ( نغمه جان حواستو جمع کن!! )

 

هیولاها آماده:

3

2

1

 

تولد  تولد  تولدت مبارک

 

مبارک مبارک تولدت مبارک

 

بیا شمع ها رو فوت کن

 

تا صد سال زنده باشی

 

چرا تعجب می کنید؟!!  چرا اینطوری نگاه می کنی؟!!  مگه چیه!!  مگه هیولاها تولد نمی گیرن؟!!  مگه هیولاها دل ندارن؟!!

 

اینجوری نگاه نکن!  می یایم می حوریمتا!!!   نگاش کن نیشاش هنوز بازه!

 

اگه بهت کیک تولد دادیم!  همه رو حودمون می حوریم

 

اگه گفتین تولد کیه؟؟؟ اگه گفتین کی اسفندی بود؟؟؟  همون سوگلی هلو!  همون روح سرگردان 

 

شرکت! ... همون طیبه!  طیبه به دنیا اومده!  خوش اومده خوش اومده!!!  ایضا کبوتر مهربون!

 

اونم خوش اومده!

 

اینم به افتخار کبوتر:

 

هیولاها آماده:

 

از اون بالا کفتر می آیه

یک دانه دختر می آیه.....

 

 

 

 

 

 

ایول هلو جان!  از شما بعید بود با این سن و سالتون!  بابا زشته بشین!

 

ای بابا فرشته!  تو چرا دیگه جو گیر شدی؟!!  بشین زشته...  بی خیال شو!

 

عجب گیری کردما!  اینو می شونی اون یکی بلند میشه!

 

پس زهرا کجا رفت؟؟؟   زهرا نیست!!  فرشته ... کیک...زهرا!!!!!!  کیک؟؟؟؟ زهرا؟؟؟؟ ک ک

 

ک کــــــــــــــــــــــــــــیک!

 

 

تموم شد!   زهرا همه رو خورد!

 

فرشته: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!   نغمه تو چرا دیگه غش کردی؟!!!   حالا من چی کار

 

کنم؟؟!   ای خدا! آبرومون رفت! حالا جواب این همه مهمون رو چی بدم؟؟!!ا   ای کارد بخوره تو

 

 اون شکمت زهرا!!!   حالا نمی تونستی یه دقیقه صبر کنی؟!!!   هلو جان به دادم برس

 

هلـــــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!

 

 

نغمه : شرمنده ی همه ی دوستان!   زهرا کیکها رو خورد!   تا هلو جان بره و دوباره کیک بخره

 

می ریم سراغ کادوها!  خب مهمونهای عزیز! لطف کنید کادوهای خوشگلتون رو تو کامنتینگ

 

بذارید!

 

یادتون باشه ! بدون کادو از کیک خبری نیست ها!!!

 

طیبه ی عزیز ! و کبوتر مهربون!   تولدتون مبارک!

 

این پست یه هدیه ای بود از سه هیولای دوست داشتنی ( فرشته ، نغمه و زهرا )

 

امیدوارم این هدیه رو از ما بپذیرید!

 

دوستان ، میهمانان و مدعوین محترم  و عزیز ! پیشاپیش از هدایای قشنگتون ممنونیم !( جرات داری کامنت نذار! می حوریمت! )

 

 

 

 

اینم کادوی هیولاها به طیبه!

 

اوخی! چقدم نازه!

 

فریدون!!!

 

اسمش رو هم گذاشت " فریدون" تا هروقت خواست صداش کنه ، بهش بگه : " فری"

 

نمی دونید چقدر به هم می یان!

 

امروز تو شرکت بهش سوء قصد شد ( به فریدون!) یکی می خواست با چاقو بکشتش و کبابش

 

کنه! اما ما نذاشتیم و دخلش رو آوردیم!  تا اون باشه که دیگه به اموال مردم دست درازی نکنه!

 

تا آپی دیگر ... درود و دو صد بدرود!

 

 

 

این چند نفر...

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:15  توسط این چهار نفر  | 

سلام  سلاااااااااااااااااااااااااااااااام  

 

ما دوباره اومدیم ( هیولاها وارد میشن)

 

بابا عیده هوراااااااااااااااااااااااااااااااا

 

دست دست

 

سووووووووووووووووووووووت

 

رقص

 

ای ول بابا نوئل ! رو نکرده بودی ها! تو هم ناقلا!!!

خب دیگه عیده دیگه! بابا نوئلم از خودش ذوق در بکرده ! اونا هم عید دارن دیگه ! کریسمسه!!!

 

بابا عید تو عیده ! همه جا عیده! همش عیده ! عید در عیده! عید عیده ! عیده دیگه!!!

 

تیریییییییییییییییییییک ! تبریک ! تبریک!

 

آهای با توام ! بله تو! اخماتو وا کن! نا سلامتی عیده هاااااااااااااااا!

 

آخ جوووووووووووووون! عیدی! هلو خان منتظر باش اومدیم عیدی بگیریم. هیولاها همه با هم :

 

حملههههههههههههه .......!!!!!

 

هلو جان! خسیس بازی در نیار وگرنه......!! می حوریمت ! بحوای  نحوای می

 

حوریمت ( به زبان هیولاها خوانده شود ! زین پس به جای واژه ی غریب و نا مانوس «خ» می گیم «ح» )

 

عجب هلوی حوشمزه ای !!!

 

نغمه: نهههههههههه نحورید ! نحورید! هلوی حودمه! مال حود حودمه ! به

 

 هیچ کسم نمیدم بحورتش !

 

من مشاور امنیتی هلو هستم ! اگه کسی هلوی منو گاز بگیره یا کوچکترین جسارتی بهش بکنه ، با من طرفه !

 

منم که شاکی بشم دیگه قاط میزنم ( قاهطی پاهطی می کنما!)

 

نترسید بابا ! شوخی کردیم ! خواستیم فیلمتون کنیم ! کففففففففففففف می کنیم!

 

حالا بعد ار قرنی اومدیم آپ کنیم هااااااااااا ! مگه میزارن !

 

خب دوستای گلم تو این مدت که ما نبودیم خوش گذشت؟!!!

 

دم همتون گرم دیگه تنها تنها خوش می گذرونین!!

 

حتما چقدم برف بازی کردین ! ای بابا ! تو شهر هیولاها که دریغ از اینقده برف ! ولی

 

خداییش برای اینکه دلمون نسوزه یک سانتی برف اومد که اونم تا صیح آب شد !

 

ما هم که عقده ای شده بودیم رفتیم برف شادی خریدیم روی سر همدیگه خالی کردیم .

 

خب دیگه بیشتر از این پرحرفی نمی کنیم !

 

 این بود حکایت یک روز برفی در کنار هیولاها!

 

برید به جشنتون برسید ! ما هم منتظر عیدیهای خوشگلتون هستیم!

 

و باید ببخشید که یه قرنی نبودیم و آپمون دیر شد!

 

بس که این هلو کار رو سر ما ریخته وقت نمی کنیم حتی نظرات خوشگلتونو جواب بدیم . شرمنده!

 

 

 و .......حالا می ریم سراغ آخرین عکس هیولاها!

 

که جو گیر شده بودن!

 

هیولا اونم تو لباس پاپا نوئل ! چه شود!!!!

 

 

 

نویسنده ها هم طبق معمول نغمه و فرشته ی عزیز!

 

نقاشی هم بازم همون فرشته!

 

 

هلو: بازم ای ول به فرشته و نغمه ! اون دو تا که دیگه....

 

بازم شما این شرکت رو سر پا نگه داشتید . شما ستونهای اصلی شرکت هستید و بدون شما کشتی

 

 شرکت عن قریب به گل می شینه!!! حالا اون دو تا رو توبیخ می کنم تا دیگه اینقده تنبل

 

بازی در نیارن ! مخصوصا زهرا خانم....

 

اینم بیانیه هلو خان بود که بی کم و کاست اینجا گذاشتیمش !

 

خب دوستای گلم تا یه قرن دیگه درود و دو صد بدرود و بازم بدرود و فراوان درود و درود و....... بدرود!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:49  توسط این چهار نفر  | 

سلام به همهی دوستان (هیولاها)

برای اولین بار بلاخره من اومدم که آپ کنم...

از بس این هیولاها بهم غر زدن که چرا آپ نمی کنی؟ آپ نمی کنی؟... دیگه نوبت توئه...

ولی هر دفعه که نوبت من میرسید خودمو میزدم به اون راه...

میدونید هلو بهم گفته: ( تو خودتو خسته نکن عزیزم... بقیه هستنن... ( آخه من ناسلامتی سو گلی هلو ام ....)

ولی بلاخره مچمو گرفتن و مجبورم کردن که....

منم با خودم گفتم چی کار کنم ؟ چی کارنکنم؟... که یه فکری به ذهنم رسید وبا کمک داداش ( خوبم ) یه قالب خوشگل ساختیم

و از آخرین و جدیدترین عکس هیولاها توش استفاده کردیم ... خوب ماییم دیگه ( یعنی منو داداش گلم...)

 

خوب ... امروز می خوام بهتون یکی رو معرفی کنم ... کسی که هر چی ازش بگم کم گفتم ... مهم تر از همه اینه که اون هم ماه منه .

( همون ماهی که دوتا ماهی خوشگل داره ها... اسفند) با شخصیت ... متین... خوش برخورد ... سرش تو کار خودشه ... تو شرکت میزش تقریبا کنار میز منه ...اونم مثل من طراحه. خیلی تحویلم میگیره . همیشه اول از همه حال من و میپرسه.

اگه یه روز نیام ... سراغمو از این و اون میگیره ... ( برام میخره ...) همیشه وقتی برای خودش چایی میریزه یکی هم برای من میریزه ...

خلاصه خیلی هوامو داره ... ( به نظر من یه شخصیت کامله ...) همیشه نگران منه... اینقدر که ... بعضیا حسودیشون میشه...

راستی هلو ام خیلی دوسش داره ( تازه گیام فهمیدم به پرنده ها خیلی علاقه داره ...) و بهش تو شرکت میگن کبوتر...

این کبوتر محترم و با شخصیت ... چند ماهی بیشتر نیست که اومده ... ولی انگار سالهاست میشناسمش ...

خلاصه وجودش تو شرکت ...رحمتیه...

خوب دیگه خیلی حرف زدم بهتر برم تا این هیولاها نیومدن ... ( بین خودمون باشه آخه این پست هنوز تو« مجلس» هیولاها به« تصویب» نرسیده ...) تا نیومدن و منو به جرم سوء استفاده از مقام ( سو گلی هلو...) دستگیرم نکردن برم...

تا یه آ پ دیگه ( تا صدو بیست سال آینده ) ...

در پنا ه او که نگهدار همه ی ماست...

طیبه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:8  توسط این چهار نفر  | 

هاااااااااااااا        ما اومديم!!!!!       هيولاها وارد ميشن!!!!!

 

بابا نترسيد !!   اون فقط يه عكس بود !!!  ديگه اينقدر هم ترستاك نيستيم!!!

 

بابا ما خوشگليم به خدا!!!!  باور نداريد ؟!! خب چي كار كنيم ؟؟! نداشته باشيد!!!

 

خب بالاخره انتظارها به پايان رسيد و... ما اپ كرديم!  مي دونم ! چشم انتظاري خيلي سخته!!!

 

اولا يه معذرت خواهي بدهكاريم اول به نغمه جونم كه تنهاش گذاشتيم ، بعد هم به همه شما دوستان بامرام كه هميشه با نظراتتون ما رو شرمنده مي كنيد و ما فرصت جبران محبتهاتون رو نداشتيم!!

بخصوص دوستان گلمون: مهسا سوتر، اين سه تفر، وبلاگ باز ، نمكپاش و ساير دوستان كه از ذكر نام اونها به علت ضيق وقت معذوريم ولي همتون رو دوست داريم! حالا... براي اينكه دلش نشكنه !‌يه تشكر خيلي خيلي كوچولو هم از جناب يخ شكن ، مدير هتل دلشكستگان ! معروف به كاكو شيرازي ! مي كنيم كه خيلي زحمت كشيدن و به اون ابر كامپيوتر مغزشون فشار آوردن! آخي بميرم الهي!!!  ديگه مغزي هم براش نمونده! همون يه ذره هم كه داشت به هدر داد! كاكو!! خودتو نكش! همون جواب اولت درست بود!!!جايزه ات هم به همون آدرسي كه دادي پست مي كنيم!!!

 

خب بگذريم!

تو اين پست مي خوايم خاطرات يه سفر به ياد موندني رو براتون تعريف كنيم . بله ! جونم براتون بگه، چند وقت پيش مدير شركتمون ديد هيولاها خيلي افسرده شدن ، تصميم گرفت ما رو به اردو ببره! آخ آخ جاتون خالي!!!خيلي خوش گذشت! اگه گفتين رفيم كجا.....؟!!! خونه پسر شجاع!!!

رفتيم يه روستاي ابيانه . يكي از روستاهاي توريستي كاشان كه قدمت اون به 5هزار سال پيش ميرسه، اينم عكسهاش:

                                                        

      

 

      

 

اول از صبحش بگم كه سوار ميني بوس شديم و حركت كرديم :

وقتي پرنسس سوار شد ، گفت: يالا همه پاشيد! اول پرنسس مي شينه بعد رعيتها!!! رفت اون جلو يه صندلي تكي پيدا كرد و نشست . آقا چنان ژستي گرفته بود كه....( به عكس پست قبلي مراجعه شود)

 

بريم سراغ طيبه: در طول سفر نصفش از پنجره بيرون بود! نمي دونم اين بچه تا حالا مسافرت نرفته بود! نمي دونم تا حالا سوار ميني بوس نشده بود! يا نمي دونم جو گرفته بودش؟!!! آخه اين هيولاي ما به طبيعت و هواي آزاد علاقه داره ! نه اينكه كمبود اكسيژن داره ! به خاطر همين !!!گمونم البته!

 

خب بريم سراغ هيولاي بعدي ، زهرا:  آخي اين بچه كه... نمي دونم چي بگم؟! اين قيافش دپرس،‌افسرده، ناخوش... خلاصه بدجور حال ما رو گرفت!! اين موبايلش رو گرفته بود دستش و هي sms  ميزد  ...

 

و اما ... شخصيتهاي بعدي ! هورااااااااااا   نغمه و فرشته وارد ميشن!! احترام بگذاريد!!!  نغمه كه قربونش برم زده بود زير آواز و با اون صداي...هي شعر مي خوند! نمي دوني اين فرشته چي كشيد كه در طول اين سفر كنارش بود!شيشه هاي ميني بوس هم ديگه داشت ترك برمي داشت!!!آخي ! بچمون فكر مي كنه صداش خيلي قشنگه!!!

فرشته هم مثل هميشه داشت ويتامينهاي بدنش رو تامين مي كرد! يه دستش پفك بود ،‌يه دست ديگش بيسگوئيت ! از اون طرف هم نيروهاي كمكي  به دادش رسيدند . چاي و نوشيدني بهش مي دادند! بچه نه اينكه سوتغذيه داره! قيافش عينهو ني قليون مي مونه!!!

 

خلاصه ! رسيديم ابيانه! همينطور داشتيم تو كوچه هاش راه مي رفتيم كه با يه منظره خيلي غم انگيز مواجه شديم! آه!نمي دونيد!!يه الاغ خيلي بهربون! اونجا بود كه تا نگاش به ما افتاد، نمي دونم دپرس شد؟!! نمي دونم ما رو ديد كم آورد؟!! نمي دونم ما رو ديد سنگ كوب كرد؟!! يا نمي دونم از قبل افسردگي داشت؟!! نمي دونيد همچين كه ما رو ديد اين سرشو برد تو ديوار !!! چشماشم بسته بود! حالا نمي دونم ما اينقدر وحشتناك بوديم؟!!شما چي فكر ميكنيد؟؟؟!  حلاصه ديديم هيچ جوري نميشه اين صحنه رو توصيف كرد ، شكار لحضه ها كرديم و عكسشو گرفتيم! اينم عكسش: 

 

                                        

 

بعد رفتيم جلوتر ،‌ديديم يه جايي بود كه لباسهاي محلي مي فروختند ، ما هم كه آه در بساط نداشتيم( چون توسط هلو جريمه شده بوديم!)  ناچار كرايه كرديم. دو تا از اين هيولاها هم جو گرفته بودشون( نغمه و طيبه)  رفتند لباسها رو پوشيدند! آقا چشمتون روز بد نبينه!!! فكر كن! هيولا باشي درلباس محلي!!!  چه شود؟!!! شده بوديم سوژه! آي ازمون عكس انداختن! مخصوصا اين توريستها ! حب اگه يه وقت تو اينترنت با همچين عكسهايي مواجه شدين ، تعجب نكنيد!!!  گفتيم كه آمادگيشو داشته باشيد!!

خب ديگه خلاصش كنيم! وقت برگشتن شد! همه چاپيديم تو ميني بوس! اولش يه چرتي زديم ، بعد خواستيم چرتمون بپره ياد آهنگاي قديمي افتاديم و... به رهبري نغمه جون اينقدر خونديم تا قاط زديم و شروع كرديم به ديوونه بازي! طوريكه مديرمون همينطور انگشت به دهان مونده بود!!! و تنها جمله اي كه تونست بگه اين بود كه به آقاي راننده گفت: آقا يه راست برو امين آباد( دارالمجانين در تهران) البته از اين لحظات هم كلي عكس گرفتيم كه به دليل مسائل امنيتي از به نمايش گذاشتن اونها معذوريم!!

 

خب بالاخره قصه ما به سر رسيد... كلاغه رو نمي دونم رسيد؟! نمي دونم نرسيد؟!  نمي دونم خونشو پيدا كرد؟! نمي دونم پيدا نكرد؟! نمي دونم اصلا خونه داره؟! نمي دونم نداره؟! نمي دونم ما رو ديد به يخ شكن خبر داد؟! نميدونم نداد؟! نمي دونم اصلا كلاغ بود؟! نميدونم كفتر بود؟! نمي دونم ديگه نمي دونم.....

واي چقدر نوشتيم !!! بابا يكي نيست بگه بسه ديگه!!هي ميگين اپ نمي كنين اپ نمي كنين ! اينم آپ...

 

و اما.... اگه گفتين نوبت چيه؟؟؟ جواب مسابقه!!!

تبريك ميگم به همه دوستان گلم كه اشتباه حدس زدين  جز........ اگه گفتين؟؟؟؟ بابا اون بالا گفتيم ديگه!!! حواستون كجاست؟؟!

بله! جناب يخ شكن ! تشويق كنيد!!! تكليف جايزه هم مشخصه ! به آدرسشون پست ميشه!

و اما جواب مسابقه :

 

1:فرشته      2:نغمه       3:زهرا        4:طيبه

 

 

تا اپ بعدي همتون رو به خدا مي سپاريم

 

 

راويان اين حكايت: نغمه و فرشته

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:0  توسط این چهار نفر  | 

سلااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستان خوبم!

 

اميدوارم تعطيلات به همتون خوش گذشته باشه

 

بله! بازم منم نغمه !

 

چي كار كنم ديگه ؟ اين هيولاهاي بي معرفت اصلا به فكر اپ كردن وب نيستن

 

دو تاشون كه رفته بودن مسافرت ، حالام كه برگشتن ، درگير كاراي عقب افتادشونن و خودشونو بكل معاف كردن

 

 

آرشيتكت شركت هم كه افسردگي گرفته ( الهي بميرم)

 

ديگه فقط من موندم .....

 

نغمه ي خسته ، نغمه ي تنها ، نغمه ي ......

 

اگه شكايتشونو به هلو نكردم! ميگم حقوق اين ماهشونو بكل كسر كنه!!!

 

اي خدا!!!! يادم نبود هلو هم رفته مسافرت!

 

خيالي نيست خودم حساب همشونو مي رسم

 

خب ديگه گريه و ناله بسه

 

ديدم دوستان همه منتظرن ما آپ كنيم ، از طرفي دوستان هيولا  هم همكاري نكردن و من هم خاطره جالبي

 

نداشتم ، گفتم آخرين و جديد ترين عكس يادگاريمونو بذارم

 

فقط اميدوارم وحشت نكنيد!!!

 

*** توصيه مي كنم افراد زير 18 سال و كساني كه سابقه حمله قلبي دارن نگاه نكنن ! چون احتمال سكته كامل وجود داره

 

خب ديگه نا سلامتي ما هيولائيم ديگه!!!

 

خلاصه من گفته باشم ! هيچ مسئوليتي رو قبول نمي كنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ولي خدائيش عكسمون خفن نيست؟!

 

خب چي كار كنيم ديگه عكاسمون ناشي بود ، تا اومديم ژست بگيريم يوهو بي هوا انداخت اين شكلي شد

 

*** حالا با اجازتون مي خوام يه مسابقه توپ هم بذارم

 

شخصيتهاي عكس رو حدس بزنيد و جايزه بگيريد!!

 

*** جايزه هم ويژه است ، توصيه مي كنم حتما شركت كنيد  پس منتظر يم ها!!!

 

اما در آخر مي خواستم از لطف همه دوستان كه با نظرات قشنگشون ما رو همراهي مي كنن تشكر كنم ( اي ول به همتون)

 

* و در جواب يكي ازدوستان كه خيلي علاقمند به كشف محل زندگي هيولاهاست بگم:

 

داداش! كاكو! يخ شكن! عصر يخ! هتل دلشكستگان!

 

اينقدر به اون مغزت فشار نيار ! يخات آب ميشه هاااااااااا  عمرا اگه بفهمي كاكو عمرا!

 

دوستان عزيزم منتظر اپ بعديمون باشيد(این چند نفر)

 

دوستار همه شما : نغمه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 23:45  توسط این چهار نفر  | 

(سلام دوستان)

 

*من نغمه هستم ايندفعه نوبت منه اپ كنم

 

و مي خوام براتون يكي از شخصيتهاي ديگر شركت رو

معرفي كنم:

**پرنسس(هورااااااااااااااااا)

 

*اصولا از بس اين پرنسس ما تخيليه ، وقتي وارد

 شركت مي شه، انگار وارد قصرش شده

 

سرش و مي گيره بالا طوري كه بينيش مي خوره

 به سقف!و فكر مي كنه ما زير دستان و

 ملازمانشيم! بعضي وقتها هم میگه شما

 رعيتهاي من هستين

 

*تازه اصلا مثل بقيه دست نمي ده، مي دونيد

 چي كار مي كنه؟

اين دستشو مي گيره بالا به زور مي چسبونه

 به لبات طوريكه چاره اي نداري جز

بوسيدن دست مبارك!

 

*اما من وقتي مي خوام حرصشو در بيارم ميدونيد

 چي ميگم؟

 بدرود بر تو اي ملكه زيبايي ها!

ملكه كك !( يادتونه توي اون كارتونه!سطل سحر

 آميزو ميگم) اي حرصش ميگيره آي حرصش

  مي گيره!

 

*هر روز هم با يه تيپ مياد شركت، خب اصولا 

ملكه ها خوش تيپن ديگه ! اون هم از نوع ككها

 

*هميشه هم مي گه : خيلي هم دلتون بخواد با

 يه  پرنسس معاشرت كنيد، اين افتخار نصيب هر

كس نمي شه!( بيچاره من كه سالهاست اين

افتخار رو تحمل مي كنم)

 

*عاشق تاج است و كلكسيون تاج داره(منتها من

نمي دونم كي زمان تاجگذاري مي رسه)

 

*واي خدا نكنه عصباني بشه!ملكه كك رو كه

يادتون مي ياد مثل اون يه چيزم بدتر! شروع مي

 كنه به كري خوندن:

 

*منم من جنگجوي بزرگ

 

فرزند دلير جنگل!

 

آنكه مردان زيادي را به زمين افكنده

 

سرزمينهاي زيادي را فتح كرده

 

شمشير من تيز و برنده است!

 

و نيرويم به اندازه صد فيل جنگي!

 

بدانيد كه من از همه برترم!( اره جون عمت ، من

 تو رو ميشناسم)

 

*ما هم براي اينكه افسرده نشه تو ذوقش نمي

 زنيم ، بزار برا خودش خوش باشه ، فكر كنه

 پرنسسه

 

*دنبال يه پرنس بيچاره مي گرده كه خوش تيپ

باشه ، با احساسم باشه

 

*به قول خودش رويا هاي منو دريابه! تازه پدرم

نداشته باشه كه تاج و تخت پادشاهي رو تصرف

 كنه و بشه ملكه !(ما هم اميدواريم)

 

*راستي يكي از آرزوهاش اينه كه يه جزيره

  داشته باشه

 

خلاصه اينها گزيده اي بود از خصوصيات پرنسس

 

  ما حالا هر كي شهامت داره با اين پرنسس ما 

 روبرو بشه خودشو معرفي كنه ، حالا شايد.......

 

*خب حالا منو درك مي كنيد كه تمام روزم رو با اين

 پرنسس خيالاتي سر ميكنم ! بيچاره من برام دعا

 كنيد

 

*ولي از همه اينها گذشته خيلي دختر مهربون و

ساده ايه فقط يه كم خيالاتيه

 

*فقط يه خرده بي رحمه

 

*راستي از اين به بعد يه بخشي به وب ما اضافه

 مي شه با عنوان اعترافات تكان دهنده يك

 پرنسس كه خودم اونها رو اپ مي كنم ( به زودي

 منشر مي شود)

 

*يادم رفت بگم تازگيها هلو برام يه زره خريده تا در

مواقع ضرورت از خودم محافظت كنم

 

*در پايان از همه دوستاني كه اظهار لطف داشتن

 و  ما رو تشويق كردن و به ما دلگرمي دادن تشكر

مي كنم

 

آرزومند شادكامي شما

 

نغمه

طراح:فرشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:22  توسط این چهار نفر  | 

معرفینامه

 

 

 

 سالها پيش در همچون شبي نغمه دل انگيزي  در آسمان مكه طنين انداز شد :

 

 (اقرا بسم ربك الذي خلق)

 

مبعث رسول اكرم (ص) رسول رحمت و مهرباني بر همه دوستان مبارك.

 

 

 

 

 

 

سلام دوستان

 

امشب مي خوايم اعضاي شركت هيولاها را براي شما عزيزان معرفي كنيم.

 

 

من نغمه ، مي خوام فرشته رو معرفي كنم:

 

فرشته:                   

 

*نازنينك هلو

 

*وقتي وارد شركت مي شه اول صداي خنده اش مياد بعد خودش

 

*خيلي بابايي

 

*به قول خودش پیشكسوت شركت(كشته ما رو ، به همه هم ميگه)

 

*عاشق لوبيا هويج پلو( دستور پختش باشه براي بعد) و متنفر از عدس پلو

 

*اگه روزي يه بار پاچه نگيره ، روزش شب نمي شه مخصوصا با آبدارچي شركت ( كه بعدا معرفي خواهد شد)

 

*از صبح كه مي ياد فك مي زنه و فيلم هندي تعريف مي كنه تا خسته بشه ، بعدش هم خوابش مي بره و اصولا تو خواب كار مي كنه، چه شود!!!

 

*ولي خدائیش خيلي مهربونه و هيچ آرزويي نداره چون به همه آرزوهاش رسيده جز يكي كه اونم ايشالا مي رسه

 

 

و از اين به بعد با اين شكلك مي شناسينش

 

 

 

 

من فرشته ، مي خوام طيبه رو معرفي كنم:

 

طيبه:

 

*معروف به روحي سرگردان در شركت هيولاها

 

*سوگلي هلو

 

*فوق تخصص در پرتاب پاكن و هر چي دم دستش مياد در موقع عصبانيت به طرف من(چون هميشه من باعث عصبانيتش مي شم)

 

*قرارداد مادام العمر با كارخانه پفك نمكي چي توز اون هم از نوع موتوريش

 

*بسيار بسيار رويايي

 

*نويسنده اي متبحر در زمينه مطالب رمانتيك و عاشقانه

 

*عضو انجمن حمايت از حيوانات خانگي به خصوص موشها( آخه شركت ما موش داره)

 

*هميشه ناله ، هميشه خسته ، هميشه...

 

*زمانيكه شروع به صحبت مي كنه گويي صداش از ته چاهي 100متري بيرون مي ياد، اصلا نمي ياد تو بايد بري

 

*در مجموع روحي سرگردان و رويايي كه از پنير هم خوشش مي ياد اونم كاله واز نوع خامه ايش با نون سنگك داغ(طيبه صبر كن ما هم بيايم...)

 

 

و از اين به بعد با اين شكلك مي شناسينش

 

 

 

 

 

من طيبه ، مي خوام زهرا رو معرفي كنم:

 

زهرا:

 

 

*چاپلوس ترين، خود شيرین ترين زير آبزن ترين و موذي ترين دستيار هلو

 

*فوق تخصص در پاچه خواري

 

*وقتي مي بيني آرومه و صداش در نمي ياد بدون كه داره برات يه نقشه پليد مي كشه

 

*عاشق سياست ، اقتصادي و منطقي

 

*از هفت روز هفته هشت روزشو عاشقه

 

*و خداييش مهربون ، با معرفت و باگذشت

 

*هميشه تو اين حالت مي بينيش بعضي مواقع هم در اين حالت

 

* جديدا هم آرشيتكت شركت شده

 

*عاشق خوردن ماهي و هر چيزي كه به ماهي مربوطه

 

*يكي از آرزوهاش تاسيس يه كارخانه تن ماهيه

 

*و به زودي هم... 

 

و از اين به بعد با اين شكلك مي شناسينش

 

 

 

 

من زهرا ، مي خوام نغمه رو معرفي كنم:

 

نغمه:

 

*مشاور امنيتي و دست چپ هلو

 

* خود شيرين و چاپلوس به طوريكه تازگيها عينكشو داده به هلو تا باهاش عكس بگيره

 

*مهربون و عاشق بچه هاو مخصوصا بچه هاي تپل ( خدا نكنه يه روز يه بچه تپل ببينه ، ديگه لپي براي اون بچه نمي مونه)

 

*عاشق چيبس سركه نمكي و از قصه حسن چچل هم خوشش مي ياد

 

*از خصوصيات بارزش ترسوندنه ، خدا نكنه ببينه كسي تو خودشه و حواسش نيست...( حتي يعضی مواقع من رو هم قبض روح كرده)

 

*در مواقع تنهايي مي زنه زير آواز، و وقتي هم دور و برش شلوغه هي حرف مي زنه مخصوصا با پرنسس(كه بعدا معرفي خواهد شد) و مدام مي خنده و مي خندونه

 

* آهان از پنير هم متنفره

 

*خوش تيپ و ولخرج(كلا از لباس بالا مي ره)

 

*آبدارچي شركت هم خيلي تحويلش مي گيره

 

*آرزوهاي زيادي در سر داره(چرا كه خيلي تخيلي و رويايي است)

 

*جديدا هم جو جنگ گرفته بودش و مي خواست بره لبنان(حزب الله)، تازه تهديد هم كرده بود كه با رسيدن اين خبر به رسانه هاي دنيا ، اسراييل اعلام آتش بس كرد.

 

 

و از اين به بعد با اين شكلك مي شناسينش

 

 

 ودر اخرمی خوام بگم این پست توسط من ونغمه عزیز اپ شده و کاریکاتورها هم کاره خودمه(فرشته)دوستان عزیز ممنون از نظراتتون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 23:40  توسط این چهار نفر  | 

این چند نفر

کاری از : طیبه وفرشته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:14  توسط این چهار نفر  |