تبليغاتX
شرکت هیولاها -

شرکت هیولاها

هاااااااااااااا        ما اومديم!!!!!       هيولاها وارد ميشن!!!!!

 

بابا نترسيد !!   اون فقط يه عكس بود !!!  ديگه اينقدر هم ترستاك نيستيم!!!

 

بابا ما خوشگليم به خدا!!!!  باور نداريد ؟!! خب چي كار كنيم ؟؟! نداشته باشيد!!!

 

خب بالاخره انتظارها به پايان رسيد و... ما اپ كرديم!  مي دونم ! چشم انتظاري خيلي سخته!!!

 

اولا يه معذرت خواهي بدهكاريم اول به نغمه جونم كه تنهاش گذاشتيم ، بعد هم به همه شما دوستان بامرام كه هميشه با نظراتتون ما رو شرمنده مي كنيد و ما فرصت جبران محبتهاتون رو نداشتيم!!

بخصوص دوستان گلمون: مهسا سوتر، اين سه تفر، وبلاگ باز ، نمكپاش و ساير دوستان كه از ذكر نام اونها به علت ضيق وقت معذوريم ولي همتون رو دوست داريم! حالا... براي اينكه دلش نشكنه !‌يه تشكر خيلي خيلي كوچولو هم از جناب يخ شكن ، مدير هتل دلشكستگان ! معروف به كاكو شيرازي ! مي كنيم كه خيلي زحمت كشيدن و به اون ابر كامپيوتر مغزشون فشار آوردن! آخي بميرم الهي!!!  ديگه مغزي هم براش نمونده! همون يه ذره هم كه داشت به هدر داد! كاكو!! خودتو نكش! همون جواب اولت درست بود!!!جايزه ات هم به همون آدرسي كه دادي پست مي كنيم!!!

 

خب بگذريم!

تو اين پست مي خوايم خاطرات يه سفر به ياد موندني رو براتون تعريف كنيم . بله ! جونم براتون بگه، چند وقت پيش مدير شركتمون ديد هيولاها خيلي افسرده شدن ، تصميم گرفت ما رو به اردو ببره! آخ آخ جاتون خالي!!!خيلي خوش گذشت! اگه گفتين رفيم كجا.....؟!!! خونه پسر شجاع!!!

رفتيم يه روستاي ابيانه . يكي از روستاهاي توريستي كاشان كه قدمت اون به 5هزار سال پيش ميرسه، اينم عكسهاش:

                                                        

      

 

      

 

اول از صبحش بگم كه سوار ميني بوس شديم و حركت كرديم :

وقتي پرنسس سوار شد ، گفت: يالا همه پاشيد! اول پرنسس مي شينه بعد رعيتها!!! رفت اون جلو يه صندلي تكي پيدا كرد و نشست . آقا چنان ژستي گرفته بود كه....( به عكس پست قبلي مراجعه شود)

 

بريم سراغ طيبه: در طول سفر نصفش از پنجره بيرون بود! نمي دونم اين بچه تا حالا مسافرت نرفته بود! نمي دونم تا حالا سوار ميني بوس نشده بود! يا نمي دونم جو گرفته بودش؟!!! آخه اين هيولاي ما به طبيعت و هواي آزاد علاقه داره ! نه اينكه كمبود اكسيژن داره ! به خاطر همين !!!گمونم البته!

 

خب بريم سراغ هيولاي بعدي ، زهرا:  آخي اين بچه كه... نمي دونم چي بگم؟! اين قيافش دپرس،‌افسرده، ناخوش... خلاصه بدجور حال ما رو گرفت!! اين موبايلش رو گرفته بود دستش و هي sms  ميزد  ...

 

و اما ... شخصيتهاي بعدي ! هورااااااااااا   نغمه و فرشته وارد ميشن!! احترام بگذاريد!!!  نغمه كه قربونش برم زده بود زير آواز و با اون صداي...هي شعر مي خوند! نمي دوني اين فرشته چي كشيد كه در طول اين سفر كنارش بود!شيشه هاي ميني بوس هم ديگه داشت ترك برمي داشت!!!آخي ! بچمون فكر مي كنه صداش خيلي قشنگه!!!

فرشته هم مثل هميشه داشت ويتامينهاي بدنش رو تامين مي كرد! يه دستش پفك بود ،‌يه دست ديگش بيسگوئيت ! از اون طرف هم نيروهاي كمكي  به دادش رسيدند . چاي و نوشيدني بهش مي دادند! بچه نه اينكه سوتغذيه داره! قيافش عينهو ني قليون مي مونه!!!

 

خلاصه ! رسيديم ابيانه! همينطور داشتيم تو كوچه هاش راه مي رفتيم كه با يه منظره خيلي غم انگيز مواجه شديم! آه!نمي دونيد!!يه الاغ خيلي بهربون! اونجا بود كه تا نگاش به ما افتاد، نمي دونم دپرس شد؟!! نمي دونم ما رو ديد كم آورد؟!! نمي دونم ما رو ديد سنگ كوب كرد؟!! يا نمي دونم از قبل افسردگي داشت؟!! نمي دونيد همچين كه ما رو ديد اين سرشو برد تو ديوار !!! چشماشم بسته بود! حالا نمي دونم ما اينقدر وحشتناك بوديم؟!!شما چي فكر ميكنيد؟؟؟!  حلاصه ديديم هيچ جوري نميشه اين صحنه رو توصيف كرد ، شكار لحضه ها كرديم و عكسشو گرفتيم! اينم عكسش: 

 

                                        

 

بعد رفتيم جلوتر ،‌ديديم يه جايي بود كه لباسهاي محلي مي فروختند ، ما هم كه آه در بساط نداشتيم( چون توسط هلو جريمه شده بوديم!)  ناچار كرايه كرديم. دو تا از اين هيولاها هم جو گرفته بودشون( نغمه و طيبه)  رفتند لباسها رو پوشيدند! آقا چشمتون روز بد نبينه!!! فكر كن! هيولا باشي درلباس محلي!!!  چه شود؟!!! شده بوديم سوژه! آي ازمون عكس انداختن! مخصوصا اين توريستها ! حب اگه يه وقت تو اينترنت با همچين عكسهايي مواجه شدين ، تعجب نكنيد!!!  گفتيم كه آمادگيشو داشته باشيد!!

خب ديگه خلاصش كنيم! وقت برگشتن شد! همه چاپيديم تو ميني بوس! اولش يه چرتي زديم ، بعد خواستيم چرتمون بپره ياد آهنگاي قديمي افتاديم و... به رهبري نغمه جون اينقدر خونديم تا قاط زديم و شروع كرديم به ديوونه بازي! طوريكه مديرمون همينطور انگشت به دهان مونده بود!!! و تنها جمله اي كه تونست بگه اين بود كه به آقاي راننده گفت: آقا يه راست برو امين آباد( دارالمجانين در تهران) البته از اين لحظات هم كلي عكس گرفتيم كه به دليل مسائل امنيتي از به نمايش گذاشتن اونها معذوريم!!

 

خب بالاخره قصه ما به سر رسيد... كلاغه رو نمي دونم رسيد؟! نمي دونم نرسيد؟!  نمي دونم خونشو پيدا كرد؟! نمي دونم پيدا نكرد؟! نمي دونم اصلا خونه داره؟! نمي دونم نداره؟! نمي دونم ما رو ديد به يخ شكن خبر داد؟! نميدونم نداد؟! نمي دونم اصلا كلاغ بود؟! نميدونم كفتر بود؟! نمي دونم ديگه نمي دونم.....

واي چقدر نوشتيم !!! بابا يكي نيست بگه بسه ديگه!!هي ميگين اپ نمي كنين اپ نمي كنين ! اينم آپ...

 

و اما.... اگه گفتين نوبت چيه؟؟؟ جواب مسابقه!!!

تبريك ميگم به همه دوستان گلم كه اشتباه حدس زدين  جز........ اگه گفتين؟؟؟؟ بابا اون بالا گفتيم ديگه!!! حواستون كجاست؟؟!

بله! جناب يخ شكن ! تشويق كنيد!!! تكليف جايزه هم مشخصه ! به آدرسشون پست ميشه!

و اما جواب مسابقه :

 

1:فرشته      2:نغمه       3:زهرا        4:طيبه

 

 

تا اپ بعدي همتون رو به خدا مي سپاريم

 

 

راويان اين حكايت: نغمه و فرشته

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:0  توسط این چهار نفر  |